(سسسسسسسسسسسسسسسلامی به سردی نسیم تنهایی)
سلام به تمومه دوستای گلم
نیومدم که آپ لاو و جدایی و ...بکنم
اومدم یه خبر نه دوتا خبر بهتون بدم
۱۶/۸/۸۸سالگرد جداییمونه
خنده داره نه...
همه سالگرد آشنایی می گیرن من سالگرد جدایی
بعدشم...
۱۸/۸/۸۸تولد بلاگمه (۱ساله ) میشه ...
دلتون آب
این خبر هارو دادم که اگه می خواین واسه تنهایی من خودتونم بکشین از ناراحتی
یا از وجود بلاگم وتولدش ابراز علاقه و ذوق کنید
دست به کار بشین...
راستی یه مدت من باید نیام بشینم درس بخونم اما اگه اومدم قول میدم که بهتون سر بزنم
دوستتون دارم
فعلا...
+
نوشته شده در Fri 30 Oct 2009ساعت توسط sama
|
کاش هنوز مثل گذشته ها با قول یه عروسک ویه عالمه اسباب بازی می تونستم از کسایی که دوستشون دارم دست بکشم !!!
کاش هنوز آرزو هام خلاصه می شدن تو 20گرفتن نمره و شاگرد اول بودن سر کلاس (که خداییش هیچ وقت بهش نرسیدم)!!!
کاش آدم بدا افسانه های کودکانه می موندن و از تو قصه ها بیرون نمی اومدن !!!
کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن !
کاش عشق واقعی فقط تو قصه ها نبود
کاش دل آدما همیشه عاشق می موند وهیچ وقت سنگ نمی شد
کاش کوچيک می موندیم تا دلمون بزرگ بمونه
کاش خوبی ها اینقدر زود گذر نبود
کاش دلتنگی ها اینقدر غمگین نبود
کاش حرفای عاشقا اینقدر دروغ نبود
کاش مهربونی همیشه یادمون می موند
کاش...
خدا , خدا جونم
کوچیک که بودم دوست داشتم بزرگ بشم ,عاشق بشم ,معشوق بشم
اما حالا...
حالا که این ها رو تجربه کردم دیدم دروغ بودن آرزو هام ,دروغ بود آدم ها
پس چرا؟
چرا از دور اینقدر قشنگ بودن؟!!!!!نمی دونم....
چرا تو دنیای بزرگ ترها:
دروغ یعنی عشق به خدا ما تو بازی هامون معنیه عشق و دروغ نمی دونستیم!!!
اونقدر دروغ می گن که کم کم به واقعیتی میرسه وخودشونم باور می کنن!!!
چرا؟چرا اینقدر دروغ؟
چرا بزرگ که شدی راحت می تونی دلی رو بشکنی؟هان؟
هزاران کاش وچراهای نگفته دارم
سواالایی دارم که دارن دیوونم می کنن!!!
خدایا!!
چرا همه اینقدر تنهان ؟؟؟؟؟؟
آره تنهایی قشنگه اما... با تو بودن که قشنگ تره ...
خدایا در عوض این دنیا خودتو می خوام...
چون تو حداقل دوست داشتنت واقعیه..حرفات حرفه ... بودنت همیشگیه...
پس از این دنیات هیچی نمی خوام ..دیگه هیچی نمی خوام ..هیچ کدومش قشنگ تر با تو بودن نیست... فقط خودتو می خوام که دربست مالم باشی..پیشم باشی...
تنهام نذاری.......... 

+
نوشته شده در Thu 8 Oct 2009ساعت توسط sama
|
امشب دوباره دلم بي صدا شکست
با گريه اي غريب و غمي آشنا شکست
تا کهکشان غرقه شدن در خيال تو
پرواز کرد و چون مرغي رها شکست
يک عمر من شکستم و با درد ساختم
اما کسي نگفت چرا بينوا شکست
ماندم ميان موج غريبي ز اشک و آه
کشتي صبرم از ستم ناخدا شکست
امشب ستاره ها پي دلداري آمدند
اما ز داغ من دلشان تا خدا شکست
باز به داد دلم رسي........اي کاش
امشب دوباره دلم بي صدا شکست!
+
نوشته شده در Thu 1 Oct 2009ساعت توسط sama
|
در مرداب زمان غرق در رویای با تو بودن فریادی به بلندای سکوت برآوردم اما هیچکس نشنید حتی ...
پای به ساحل تنهایی گذاشتم تا دفتر خاطراتم رو به گذشته ورق زنم
خواندم وخواندم
دیدم عشقی که آموختم و امتحانی که از آموخته هایم دادم
اما حال هیچ به یاد ندارم از درس عشق جز بی وفایی...
به انتهای خاطرات اشکی ازاعماق وجود به گونه هایم سرازیر شد و به دریاچه افسانه ها ریخته شد تا برای همیشه جاودان بماند
بدون احساس وجود خود به راه ادامه دادم چون چاره همین بود
کویری را به یاد آوردم که دست تمنا به سوی آسمان بی رحم دراز کرده است و در تمنا ی قطره ای آب برای گل سرخ تنهایی که در تب عشق اسیر است
التماس می کند
..تا کمی درد گل سرخ را تسکین دهد اما التماس بی فایده است
چیزی تا غروب آرزو های گل سرخ باقی نمانده...او اسیر تب تنهایی نیست
اسیر نامردی روزگارست که عشقش را در حضورش پژمرده کرد وربود...
لحظه ای بعد خود را همراه ثانیه های زود گذر احساس کردم
خورشیدی در پیش بود که با غریبگی تمام خود را در آغوش دریایی بی کران وسرد وآروم پنهان نمود ....
از چیزی ناراحت بود مثله ..
شاید از بی کسی
...
سکوت دریا برایش مرحم بود.
نسیمی از جنس مرگ بر من وزید که مهربانیش را احساس کردم ..همراهی با آن برایم ارامش بخش است
ولی باید بگویم حرف آخرم را:
یار, جدایی ,تنهایی ,سکوت ,اشک ,خاطرات بدرود...

+
نوشته شده در Mon 21 Sep 2009ساعت توسط sama
|
می گن دلت دیگه برام تنگ نمی شه
چشمای مهربونتم دیگه برام از جنس بارون نمی شه
می گن از وقتی اومدی قلبتو دادی به كسی
اون كیه كه زندگیتو به پای حرفاش می زاری
عهدی كه بسته بودیمو چه زود شكستی نازنین
قول و قرار و حرفامون یادت رفته ای بهترین
طفلكی این دل من هم عاقبت تلخی داره
چه سرنوشت شومی و چه بخت تاریكی داره
عیب نداره عزیزكم الهی كه خوشبخت بشی
به پای اونكه دوست داری بمونی وعاشق باشی
+
نوشته شده در Sat 12 Sep 2009ساعت توسط sama
|
امشب واسه اولین بار که نه ولی بعد از مدت ها به طور اتفاقی نگاهم به ماه افتاد!!
تقریبا کامل شده بود زیبا بود اما تنها!!
نورانی بود
آره نورانی بود..
ه...یه لحظه خندم گرفت وبعد یه سوال اومد تو ذهنم که:چرا روشنایی این ماه
روتو شبات نمی بینی وحس نمیکنی؟!؟
چرانوری واسه روشن کردن شبای تو نداره وتو همیشه تو تاریکی گم
میشی؟!؟!
وقتی رفتم بخوابم دیدم نه... من توجه نمی کردم ونمی دیدمش نور اون
همیشه باهام بوده !!!

زیاد نوری ازش بهم نمی رسیداما یه روزنه ای بود که تاریکی رو واسه چند لحظه از
یادم برد ویادم آورد که قراره این تاریکی یه وقتی تموم بشه...
گفتم میتونه مثل یه روزنه باشه تو زندگی <<روزنه ی امید>>
...آره...
روزنه ی امید واسه ادامه ی راه زندگیم...
واسه فراموش کردن گذشته مثل تاریکی شب...
واسه فکر کردن به آینده ام مثل یاد آوری روز دوباره...
خوشحالم چون دوستی پیداکردم واسه گذروندن شبای سیاهم که باامدنش امید
وبه یادم آورد..دوستی که دیگه بهم نامردی نمی کنه..
تنهام نمی زاره
واگه تنهاش نذارم...
تا آخرش باهامه...!!!! 
خدا کنه...!!!!
+
نوشته شده در Tue 8 Sep 2009ساعت توسط sama
|

خیلی وقت بود به عکسش نگاهی نداخته بودم
دلم واسه چشماش نگاهش صداش وحرفای همیشگیش تنگ شده بود!!!!
رفتم سراغ عکسش اما نشناختمش خیلی خیلی عوض شده بود
!!!
باورم نمی شد...
این عشق من بود؟؟؟؟؟؟؟؟
چه روزایی بود..............
با فکر این ادم چه روزهایی رو به شب می رسوندم که حداقل بتونم دور از
چشم همه به یادش گریه کنم
تازه فهمیدم که لیاقت یه قطره از
اشک هامم نداشت چه برسه...
اما دیگه نمی خوام شب هام بارونی باشه یعنی دیگه توانشو ندارم
اون رفته خیلی بی صدا رفته اما من حالا فهمیدم حالا که خیلی دیره...
دیگه نمی خوام عشقم باشه نمی خوام صاحب لحظه های خوبم باشه
رفته به سلامت اما اینو می گم به تنهایی هام قسم...... 
هیچ وقت ازش نمی گذرم!!!!!!!!!!






+
نوشته شده در Fri 4 Sep 2009ساعت توسط sama
|
عشق
عشق يعني حسرتي دريك نگاه
عشق يعني غربتي بي انتها
عشق يعني فرصت اما كوتاه
عشق يعني مرگ اما بي صدا

+
نوشته شده در Fri 21 Aug 2009ساعت توسط sama
|
آری دلتنگی زیباست به اندازه ی تنهایی...
اکنون و بعد از این, این دو همدم شب های سیاهم خواهندبود
همدمی به مهربانی دوست
به بخشندگی خورشید
و بزرگی راز سکوت
چون خورشیدی بر شب تارم می تابند
چیزی جز انها برایم نمانده است
دلخسته و دلشکسته راه را بدون احساس حضور خویش می پیمایم تا به
پناهگاهی از جنس محبت برسم و خود را درآغوشش رها سازم تا خستگی
راه زمان از تن بربایم...
من متهمم به جرم عاشقی
به جرم داشتن عشق بی معشوق
متهمم به داشتن معشوقی دروغین وپوشالی...
اری متهم و بس...
لحظه های زیادی در زندان سکوت عشقم را فریاد زدم اما کسی نشنید.
گویی همه کر بودن..
لحظه های زیادی در ظلمت شب های سیاه حبس بودم اما کسی ندید
گویی همه کور بودن..
او رفت تا حال هم حضور نداشت اما اکنون خود را سر پرتگاهی بی انتها حس می کنم ....
معشوق من نامردی بیش نبود نامردی به وسعت جاده های بی انتها
اکنون نامردیش ثابت شدو رفت..
و من تنهای تنهای با کوله باری خاطرات دروغین و عشقی سر درگم مانده ام
تنهای تنها... 


+
نوشته شده در Mon 17 Aug 2009ساعت توسط sama
|

تمام زندگیم رو دلتنگی پر کرده است
خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....
به فکرتم....
به یادتم...
زنده به انتظارتم ...
تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...
دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !
....
امروز روز تولدش ۳/۴
مجبور شدم تنهایی واسش جشن بگیرم
دلم می خواست پیشم بود تا
دوتایی تولدشو جشن بگیری اما حالا
که
نیست..!!
فقط یه جمله
<<عزیزم تولدت مبارک>>

+
نوشته شده در Wed 24 Jun 2009ساعت توسط sama
|

le temp m'apprendais
serrer la main n'est pas la signification de l'amitie
parler n'est pas la promesse reste
et l'amour n'est pas la garantie de la solitude
زمان به من آموخت دست دادن معنی رفاقت نیست
حرف زدن قول ماندن نیست
وعشق ورزیدن ضمانت تنها شدن نیست...

خستم دیگه بسمه تنهایی
بسه
دیگه طاقت ندارم!!!!!
بی وفایی
خیلی...




+
نوشته شده در Sun 8 Mar 2009ساعت توسط sama
|

There are those who think that love comes with a lifetime guarantee
But we know from those around us that this may not always be
It's the simple things that come between a father and a son
But when they try to talk the knives are out before they have begun
Well that was me and I have seen the light that shines for eternity
Because I learned to say the words I love you
And this endless road that we are on just keeps on going round
But there's one destination that always is here to be found
So come with me
You will see
The light that shines for eternity
Be strong and learn to say the words I love you
The words
I love you
The words
I love you!

+
نوشته شده در Sat 7 Mar 2009ساعت توسط sama
|
The rider asked in the twilight “Where is the friend’s house
Heaven paused
The passerby bestowed the flood of light on his lips to darkness of sands
And pointed to a poplar and said:
“Near the tree
Is a garden-line greener than God’s dream?
Where love is bluer than the feathers of honesty
Walk to the end of the lane, which emerges from behind puberty
turn towards the flower of solitude
Two steps to the flower
Stay by the eternal mythological fountain of earth where a transparent fear will visit you
In the flowing intimacy of the space you will hear a rustling sound
You will see a child
Who has ascended a tall plane tree to pick up chicks from the nest of light?
Ask him
Where is the friend’s house؟
ادامه مطلب
+
نوشته شده در Thu 5 Mar 2009ساعت توسط sama
|
L'amour est patient, empli de bonté et désintéressé
Il n'est jamais jaloux. L'amour n'est ni prétentieux ni orgueilleux
Il n'est jamais grossier ni égoïste
Il n'est pas colérique et n'est pas rancunier
L'amour ne se réjouit pas de tous les torts d'autrui
mais trouve sa joie dans la vérité
Il excuse tout, il croit tout, il espère tout et endure tout
Voilà ce qu'est l'amour
عشق شکیباست وسرشار از خوبی
عشق بی طرف است
هرگز حسود نیست
عشق نه پر مدعاست و نه مغرور
هرگز نه خشن می شود نه خودخواه
عشق نه زود خشم است و نه کینه توز
هرگز شاد نیست اگر خطا و اشتباه باشد
اما زیبایی را درحقیقت می یابد
عشق همه را می بخشد
همه را باور دارد
همواره امیدوار و مقاوم است
واین است معنای عشق...

+
نوشته شده در Tue 24 Feb 2009ساعت توسط sama
|
بر نگرد
که بر نمی گردی تو هیچوقت
نمی خواهمم داشته باشمت،نترس
فقط بیا
در خزان خواسته هام
کمی قدم بزن
تا ببینمت
دلم برای راه رفتنت تنگ شده است...
خيلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه
خيلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی
خيلی سخته که سالگرد آشنايی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری
خيلی سخته که روز تولدت،همه بهت تبريک بگن ، جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای
خيلی سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکنی ، بعد بفهمی دوستت نداره
خيلی سخته که همه چیز رو به خاطر يه نفر از دست بدی ، اما اون بگه :دیگه نمی خوامت
عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است
گوش کردن نیست بلکه درک کردن است
دیدن نیست بلکه احساس کردن است
جا زدن و کنار کشیدن نیست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است
حتی اگر شده تنها . . .
قبل از این که به کسی بگی دوستت دارم وخوب فکراتو بکن
چون شاید چراغی در دلش روشن کنی که خاموش کردنش
به خاموش شدن او بیانجامد . . .
تو رفتی و من شدم لحظه شمارت /دو قطره اشک مانده یادگارت
اگر برگشتی و من را ندیدی / بدان که مرده ام از انتظارت . . .
شب شکست ، پيمان شکست ، عهدي شکست ، قلبي شکست
از شکست هر شکستي بر دلم آهي نشست . . .
اگر لیلی به مجنون د اده میشد / دگر هیچ عاشقی رسوا نمیشد.
گاه سکوت يک دوست معجزه ميکنه ، و تو مي آموزي که هميشه ، بودن در فرياد نيست .
هيچ کس تنهائيم را حس نکرد ، برکه طوفانيم را حس نکرد ،
او که سامان غزل هايم از اوست ، بي سر و سامانيم را حس نکرد . . .
بلند ترين شاخه درخت ، يک واژه را مي فهمد ، و آن هم تنهائيست...
+
نوشته شده در Thu 19 Feb 2009ساعت توسط sama
|

si tu savais
Tu me manque déjà
et si tu lis a travers mes yeux,
mon coeur ,tu trouveras
tu verras combien il est malheureux,
combien il a peur,combien il a froid
de savoir que tu ne seras plus là,
que le jour va se lever
et que vide sera mon oreiller
si tu savais comme je voudrais pouvoir te garder
la toujours a mes côtés
اگه میدونستی که چقدر دلم برات تنگ شده
اگه از میان چشم هایم بخونی قلبم را
آن را می یابی
می بینی که چقدر ناراحت و بدبخته
چقدر ترسیده.......چقدر سردشه.......
اگه بدونی اونجا نمی مونی
و زودی میای پیشم
اگه میدونستی می خوام نگهت دارم
پیش خودم برای همیشه...

+
نوشته شده در Mon 16 Feb 2009ساعت توسط sama
|
به من می گفت : آنقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیر می ميرم . . . . .
باورم نمی شد . . . . فقط برای يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . !
سالهاست که در تنهایی پژمرده ام کاش امتحانش نمی کردم.
نگو هرگز خداحافظ که از تنهایی بی زارم ز پیش من نرو هرگز که من تنها تو را دارم...
باز در کلبه عشق عکس تو مرا ابری کرد عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک چشمان مرا جاری کرد
یکی بود یکی نبود اونی که بود تو بودی اونی که نبود من بودم ...یکی داشت یکی نداشت اونی که داشت تو بودی اونی که جز تو کسی رو نداشت من بودم.... یکی رفت یکی نرفت اونی که رفت تو بودی اونی که همیشه چشم به راهت موند من بودم....(پری)
اون روزی که من دوستش داشتم نبود ...حالا که من رو دوست داره من نیستم ...حالا می فهمم که چرا اول قصه ها می نویسند یکی بود یکی نبود...(پری)
خیانت تنها این نیست که شب را بادیگری بگذرانی خیانت می تونه دروغ دوست داشتن باشه.خیانت تنها این نیست که دستت رو در خفا در دست دیگری بزاری خیانت می تونه جاری کردن اشک بر دیدگان عاشقی باشه.
نمی دونستم کی بودی یا چی بودی وای بی حرف قلبم را ربودی نمی دونستم کی بودو یا چی بودم ولی هر لحظه در فکر تو هستم.(پری)
اگه یک روزی فکر کردی نبودن کسی بهتر از بودنشه چشماتو ببند و به نبودنش فکر کن اگه چشمات خیس شد بدون داری به خودت دروغ میگی.
ازم پرسید من را بیشتر دوست داری یا زندگی ات را: گفتم زندگیو با ناراحتی سرش را پایین انداخت و رفت ولی نمی دونست که اون تموم زندگیم بود.
فاصله از کسانی که دوستشان داریم بی فایده است زمان به زودی به ما نشان خواهد داد که جانشینی برای آنها نیست.(پری)
شبی پرسیدمش با بی قراری به غیر از من کسی را دوست داری
دو پلکش با خجالت بر هم افتاد میان گریه هایش گفت آری...!
افسوس ... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي مي کنيم ، آن زمان که دوستمان دارند لجبازي مي کنيم و بعد ... براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم .
در سکوت دادگاه سرنوشت عشق بر ما حکم سنگینی نوشت :گفته شد دلداده ها از هم جدا وای بر این حکم و بر این قانون زشت!
يکي بود تو قصمون وفا نکرد ... رفت و پشت سرشم نگاه نکرد ... يکي بود زندگيشو هوس سوزوند ... آبروش رفت و ديگه اينجا نموند ... يکي بود يکي نبود و يک پري ... يه بغل عاشقي هاي سرسري ... کي بود اون که طاقت گريه نداشت ... عاشق هوس شد و تنهام گذاشت ... کي بود کي بود اون تو بودي ... کاشکي از اول نبودي

+
نوشته شده در Tue 6 Jan 2009ساعت توسط sama
|
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
یادم آید تو به من گفتی :
از این عشق حذز کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت باد گران است!
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی
من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
"حذر از عشق؟" ندانم
نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....
بی تو اما
به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
+
نوشته شده در Wed 24 Dec 2008ساعت توسط sama
|

خدایا!
آنکه در تنهاترین تنهاییم تنها کسم تنهای تنهاییم گذاشت
ای خدا...
به حق تنهاییت در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهاییش
نذار...

<<پایان>>
+
نوشته شده در Sat 8 Nov 2008ساعت توسط sama
|